امشب...
پر از درد و پر از سودایم امشب
تو را می خوانم و می خواهم امشب
ندیدی هرگز این دیوانه، هشیار؟!
من از دیوانگی هشیارم امشب...
"خودم!"
+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت21:14توسط محراب دل |
دلم...
سرد و گرم شد...
ترک برداشت...!
دلم...
مثل لیوان روی میز!
+نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت18:17توسط محراب دل |
دلپر!
روزی که کلاغ پر بازی می کردیم...
نمی دانستیم روزی می رسد که همه می گویند:
دل...
پر!!
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت21:14توسط محراب دل |
30گار!
از شمال تا تهران...خودم شمردم...1-2-3-4-.....10 نخ شد...!ی مسیر 3-4 ساعته...10 نخ سیگار کشید...
سیگار خوش عطری که آخرا واقعا دلم می خواست بگم ی نخ بده منم بکشم!!!بوش مستم کرده بود انصافا!!
جلو مامان و بابا و من و...نمی کشید...نمی دونم چی شد که امروز تقریبا کل مسیر...جلو چشام کشید...کشید...کشید...
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت17:55توسط محراب دل |
گیجم دیگه!!
یعنی واقعا من گیجم!!!امتحان آزمایشگاه فیزیک داشتیم امروز،19 تا سوال تستی بود.منم خجسته بعد امتحان که رفتم گزارش کارمو بدم به استاد،دوتا سوالو نشون استاد دادم و جواباشو پرسیدم،استادم ی نگاه کرده به من میگه این دو تا سوال که عین هم بودن!!!منم که جوابام فرق می کرد باهم!!!دهنم وا مونده بود!!!نفهمیده بودم اشتباهی ی سوالو دوبار داده!!کلی خندیدم!خلاصه دلمون وا شد!!!
واقعا گیجما!!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت16:3توسط محراب دل |
سوختم!
من که با هر داغ پیدا ساختم!
سوختم از داغ نا پیدای دل!
+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت17:32توسط محراب دل |
اینم جامعه ی ما!
نمی دونم آلودگی جامعه تقصیر کیه!!
اما تقصیر هر کی که هست...................
دلم می خواست 4تا حرف درشت بارت کنم اما سکوت کردم...چون تو ادبیات تو حرف درشت زدن هم یعنی...!!!
آقای مثلا خوش تیپ!مثلا تحصیل کرده!به خودت و من احترام نمی ذاری نذار!لا اقل حرمت چادری که سرمه رو نگه دار!
+....
+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت16:15توسط محراب دل |
بد شد!!!
اولین سالی بود که یادم رفت روز ماما رو به مامانم تبریک بگم...بابا و هدیه هم یادشون رفته بود...
دیروز خالم داشت تعریف می کرد که زنگ زده بود به مامان و تبریک گفته بود...یخ کردم یهو که چرا من یادم رفت!!!
هر سال براش هدیه می خریدیم...اما امسال من حتی ی تبریک خشک و خالیم نگفتم بهش!بابا و هدیه هم که یادشون رفته بود...خلاصه خیلی بد شد دیگه...
+سال ها دویده ام از پی خودم/تا به خود رسیده ام،دیده ام که دیگرم...
++...
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت20:16توسط محراب دل |
اشتباهی!
بعضی چیزا تو زندگی آدم اشتباهین!بعضی حرفا...بعضی اتفاقا... بعضی احساسا و بعضی آدما!
عرضشو داشته باش!خطشون بزن!به جای اینکه حسرت زمانی که صرفشون کردی و بخوری!
+حالم فاز به فاز میشه هی!!!
++ممنون!!!
+++خوابم میاد!!
++++فردا امتحان معادلات دارم،ی روز بیشتر زحمت نکشیدم براش!خدا می دونه که چی میشه!!!
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت18:22توسط محراب دل |
دل تنگم...
با اینکه این مدل دلتنگیا به من نمیاد!!!یعنی حتی اگه تو روی بابامم بگم دلم برات تنگ شده باورش نمیشه!!!چون اصلا بلد نیستم از این حرفا بزنم به قول دوستان!!ولی دلم تنگ شده...!!انقدر که دلم گرفته!خیلی زیاد!
+چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد؟!!
++خیلی زشته فردا امتحانم خراب شه ها خدا!حواست هست به من دیگه؟!
+++...
+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت17:37توسط محراب دل |